داستان مردیا و سورن
کتاب دوم : دروغ
قسمت سوم ، چهارم و پنجم
( پیشکش به سرداران بی سر )
***
خلاصه ی داستان و معرفی شخصیت های فصل اول
برای دریافت نسخه pdf کتاب نخست اینجا کلیک کنید
کتاب نخست ( نشستن آفتاب) : قسمت یکم تا چهارم ، پنجم ، ششم ، هفتم ، هشتم
کتاب دیم (دروغ) : قسمت یکم و قسمت دوم
حتما به نگارخانه ی بسیار زیبای ما سربزنید (اینجا کلیک کنید)
***
استاد آرام نمی گرفت . از سر شب پی در پی بر سر پاسبانان بارو می رفت اما باز دلش لرزان بود. از دور کسی را بر بلندای دیوار دید . نزدیکتر که شد سورن را شناخت . دیدن سورن خیره بر دشت نبرد ،حتی این زمان از شب ، هیچ شگرف نمی آمد ، اما دست و چشم لرزان سورن بی گمان داستان دیگری داشت.
نظرات ()درود و شادی و رامش بر همه!
درود و سپاس بر نازنینانی که نبشته ای بر دلم یادگار گذشتند!
من در جایگاه نویسندگی نیستم و قلمم هرگز شایسته نگاه پر بهای شما نبوده و نیست .
داستان تنها بهانه ی دلبری شما دوستان است.
در دلم اسطوره های پدرانم را بازپروراندم و چون دیوانه ای با ایشان سخن گفتم ،
داستانشان را تا پایان از برم اماچه کنم که قلمم به گرد خیالم نمی رسد.
این داستان را از دو سال و نیم پیش آغاز کردم کم کم بال و پرش دادم ، در خیالم پروراندمش اما هنوز خرد است و حتی به نیمه نرسیده.
داستان دربرگیرنده ی هفت کتاب است.
کتاب اول و بخشی از کتاب دوم تاکنون بر این جا گزارده شده.
به علت وسواس زیادم در بازخوانی و پیرایش داستان ناگزیرم تا زمانی که اندکی از روزمرگی روزگارم کاهش یابد ، شکیبایی کنم ( بلکه تحفه ای لایق شما جانانم شود)
بیشتر دوستان از من گله داشتند که چرا داستان را به یکباره بر تارنما نمی گذارم در جواب نازنینانم چند سخن دارم
یکم : سپاس دارم نزد این آزادان که مرا و نبشته ام را شایسته ی نگاه گرانشان دانسته اند
دیم :باز از وسواسم و بارها بازنویسی نوشته ها برایتان می گو یم که سرانجامش هنوز کودکی نوپاست و هر بار خواندنش مرا به از نو نوشتن می خواند.
سیم :کتاب چهارم به بعد هنوز خامند و تا رسیدنشان باید شکیبایی کنم
اما به عشق ناز نگاهتان تا آن جا که خواهم توانست از افسانه و روزگاران دیر
از خدا و بازیهایش
از دروغ و پلیدیهایش و
از آسمان ها و جادویشان
برای شما نازنینانم خواهم نوشت
تا پایان تیر کتاب دیم (دروغ ) را بر جای همین سطور خواهید یافت
و از مرداد تا هفت مهر ، باز بر همین جای کتاب سیم را هدیه نگاهتان خواهم کرد
باشد که زبانم تا آن زمان سپاسی در خور بزرگیتان پیدا کند
باز درود می فرستم بر همه ی دوستانی که واژگانشان روحم را نوازش کرد
باشد که پاسخ دلهای پژوهنده تان را یافته باشید
اگرنه بدانید چشم به راه پیامهای دلنوازتانم
shapur1@rocketmail.com
درود و شادی و رامش بر شما آزادان هزار هزار
( واژگان گرانبهایتان برایم هدایای تولد نفیسی هستند
دریغشان نکنید)
خلاصه ی داستان و معرفی شخصیت های فصل اول
برای دریافت نسخه pdf کتاب نخست اینجا کلیک کنید
کتاب نخست ( نشستن آفتاب) : قسمت یکم تا چهارم ، پنجم ، ششم ، هفتم ، هشتم
کتاب دیم (دروغ) : قسمت یکم و قسمت دوم
حتما به نگارخانه ی بسیار زیبای ما سربزنید (اینجا کلیک کنید)
نظرات ()داستان مردیا و سورن : کتاب دوم : دروغ
قسمت دوم
مردانی فرسوده و سرد که در کنج اتاقک ابدیشان نشسته بودند و باخود بر سر بوی راستین باد بحث می کردند .مردانی محکوم به پادافره سنگین فراموشی.
شماریشان نام بر دیوارهای پوسیده حک می کردند . از خود می پرسیدند که اگر روزی آن پوسته ی نازک هم از دیوار بریزد باز دنیا به خاطر خواهد آوردشان یا نه؟ هرگز نمی شد باور کنند که حتی فرزندانشان از بازگویی نام پدر بازداشته می شوند.
غریبه ای با ردایی به سر و دوش از میانشان گذشت و چه حیف که جز بوی خوش سوغاتی برایشان نیاورده بود. به جز آنانکه تازه در قفس افتاده بودند باقی همه ناامید از گریه و نفرین با خواهشی بی صدا داستان زندگیشان می گفتند.
نظرات ()داستان مردیا و سورن
کتاب دوم : دروغ
قسمت یکم ---------------------------------------------------------------------------
خلاصه ی داستان و معرفی شخصیت های فصل اول
برای دریافت نسخه pdf کتاب نخست اینجا کلیک کنید
کتاب نخست : قسمت یکم تا چهارم ، پنجم ، ششم ، هفتم ، هشتم
حتما به نگارخانه ی بسیار زیبای ما سربزنید (اینجا کلیک کنید)
__________________________________________________
دستانش می لرزید نه از سرمای شبانه ی اتاقک نمور، که از ترس پاسخگویی و رنج تنهایی. از پس پرده ی خیس چشمانش دنیا دریایی توفانی بود.می اندیشید وگاه نگاهش می ایستادکه یکباره رها شد.این بار آواز هق هق ها واقعا گریه بود . باز چون بندی بر سیلاب پافشاری کرد اماشکست وگریه اش زاری شد. آخر سر هم به بهانه ی مردی و مردانگی این رسوایی لطیف را جمع کرد و با شرمندگی اشک ها را برچید ...
نظرات ()سرود نخست
سرگذشت ستاره ی دلربا
یک : ستاره سالهاست که رفته ، آن چه باقی مانده امواجی است که فقط نگاه مغرورش را به ما می رساند
دو : مبادا درخشش چشمانش ستایش تو را در پی داشته باشد
او نیز در اندیشه این بود که تا ابد جاذبه ی او گردش سیارگانی را به دنبال خواهد داشت
سه : البته که او تقصیری هم نداشت
چون هر آنچه که در یادش بود مربوط به بعد تولدش می شد!
___________________________________________________________
![]()
حق استفاده از تمامی تصاویر به کار رفته در این وبلاگ برای م.ر.ایدرم محفوظ است
ُshapur1@rocketmail.com
________________________________________________________
چامه :
نعماتی بودند
آن شب و اشک چه زیبا لحظاتی بودند
شاهد و شهد شیرینش چو نباتی بودند
نعماتی بودند
نعماتی بودند
از کالبد صدساله ام نیز تو پرسی
دلتنگ گویدت عجب حیاتی بودند
نعماتی بودند
نعماتی بودند
....
برای خواندن مانده ی سرود ها بر ادامه ی مطلب کلیک کنید
نظرات ()ای که خیره شدی به یادگاری من بر این دیوار شیشه ای
کاش جای این ها چشمان زیبایت را به من دوخته بودی
باور کن که دلتنگشانم
یک دنیا دورم و نمی بینم غروب و طلوع ممتد نگین هایت را
کی شب طولانی غمبارم روز خواهد شد
بگو!
مبادا غم دلنوشته ام را ببینی و شادی ای که در زیر سطرهایش دفن کردم نبینی
شادی را پنهان کردم که دست حسود زمانه نگیرد گنجینه ی رنج لحظاتم را
بخند که گه گه لرزه ی لبانت دل خشکیده ام را به هیجان می آورد
شاید یخی که یکباره بر دریاچه ی عمرم نشست بشکند
شاید منم مثل شما موج شوم
شاید ماهی ها از دلم نترسند
شاید دلتنگی پیاده های شبانه ام رهایم کنند
شاید نیاز نشود به ماه چشم بدوزم تا تصویر مبهمت را از زیر غبار دوری پیدا کنم
شاید نقاشی که از چشمانت کشیدم دیگر شبانگاه گریه ام نیاورد
آخر که اشک آب نیست
سرد است ولی داغ می کند گونه های نمناک عاشق را
این آب از چشمه ی چشم می آید ولی آب نیست
آب می خواهم ، ساقی شو !
تشنه ام
شبنمی که صبح بر گل چهره ات نم می زند پیغام یک دوست قدیمیست
دور نریز اگر عاشقی
سلام دوست قدیمی
آخر که می بینمت
پشت آن ضربدر قرمز بالای صفحه تا کی پنهان می شوی
نظرات ()